نه داستان

کد شناسه :721395
نه داستان

در طول همين چند ساعتي كه از بيمارستان برگشته بود، اين سومين‌بار بود كه كتاب آن زن را باز مي‌كرد و يادداشت كوتاه صفحه‌ي اول كتاب را مي‌خواند. صاحب كتاب با جوهر و به خطي ريز به آلماني نوشته بود: «خداي من، زندگي جهنم است.» قبل و بعدش هيچ نبود. ايكس دقايقي به آن صفحه زل زد و كوشيد تحت‌تأثير آن قرار نگيرد، هرچند كار آساني نبود. بعد با شور و شوقي كه هفته‌ها مي‌شد به سراغش نيامده بود، نه‌مانده‌ي مدادي را برداشت و زير آن يادداشت به انگليسي نوشت: «اي پدران و اي آموزگاران، با خود مي‌انديشم كه به‌راستي جهنم چيست؟ به باور من، جهنم چيزي نيست جز رنج انساني كه از عشق‌ورزيدن عاجز است.»

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر